وصال
فکرکرد که سبزه روگذاشتند که بعد بهش بدهند.خيلي غمگين بود همش به اين فکر ميکردکه اگه سبزه رو نگيره اونوقت اونروزوچطورسرکنه،تازه توي همه عمرش سبزه به اين قشنگي و ترگلورگلي نديده بود.دوست داشت قبل اينکه بهش تعارف بزنند خودش بره ازجلوحسش کنه ولي . . .
حالا به سبزه رسيده بود. اينقدر به سبزه وابسته شده بود که چشم از روش برنميداشت ، سبزه هم از اينکه کنار دوتاچشم قشنگ وگريون بود،بيشتر احساس آرامش ميکرد تاوقتي که ازشون دور بود .
باصداي خشمگين مرد که ميگفت: پس چي شد اين کله
دوتا چشم از سبزه دور و دورتر شدند .
مجيد يزداني نوگوراني سيزده بدر 1388