تبليغاتX
بهترین ها - داستان کوتاه وصال
از مجید یزدانی

وصال

فکرکرد که سبزه روگذاشتند که بعد بهش بدهند.خيلي غمگين بود همش به اين فکر ميکردکه اگه سبزه رو نگيره اونوقت اونروزوچطورسرکنه،تازه توي همه عمرش سبزه به اين قشنگي و ترگلورگلي نديده بود.دوست داشت قبل اينکه بهش تعارف بزنند خودش بره ازجلوحسش کنه ولي . . .
حالا به سبزه رسيده بود. اينقدر به سبزه وابسته شده بود که چشم از روش برنميداشت ، سبزه هم از اينکه کنار دوتاچشم قشنگ وگريون بود،بيشتر احساس آرامش ميکرد تاوقتي که ازشون دور بود .
باصداي خشمگين مرد که ميگفت: پس چي شد اين کله
دوتا چشم از سبزه دور و دورتر شدند .

 


مجيد يزداني نوگوراني سيزده بدر 1388

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 22:3  توسط مجید  |