تبليغاتX
بهترین ها
از مجید یزدانی

آقا

ازسرخاك كه برميگشت به اين فكرميكرد كه اگه آقا بدونه كه باباشو از دست داده وديگه هيشكي رو نداره كه بهش بگه بابا حتماً غصه اش مي شه ،ازفرط ضعف ازحال رفت و دم صبح با نواي قرآن بيدار شد.توي خواب تا صبح توي خلوت با آقا كلي دردودل كرده بود، صداي بغزآلودحياطي رو كه شنيدبازم ازحال رفت

 

 

 

روح بزرگ

آنشب تا صبح دعا كرديم كه مامان روح جديدش از خودش سالم جدا بشه ،ولي دريغ از اينكه خودش با روح خدارفت و ماحالا سالهاست كه چهارده خرداد هم عزاداره آن دو روح بزرگيم وهم چشم اميد به آينده روح الله

 

 

حيات

جوان درحياط بودم كه با صداي حياتي شنيدم كه پيربدرود حيات گفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 23:9  توسط مجید  |