تبليغاتX
بهترین ها
از مجید یزدانی

 

در رویا هایم دیدم با خدا گفت گو میکنم.

خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت گو کنی؟

من در پاسخش گفتم :اگر وقت دارید.

خدا خندید :وقت من بی نهایت است...در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:چه چیز انسان ها شما را سخت متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد :کودکی­شان.این که آن ها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند بزرگ شوند،وبعد دوباره­پس­ازمدتها ،آرزومیکنند که­کودک­باشند.واینکه­آنها سلامتی خودراازدست­میدهندتاپول­به­دست­آورند،سپس پولشان را از  دست میدهند تا سلامتی خود را به دست آورند.واینکه بااضطراب به­آینده مینگرندو حال را فراموش میکنند

بنابر این نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده.و اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند گویی که هرگز نمی میرند،وبه گونه ای می میرند گویی که هرگز زندگی نمی کردند.

دستهای خدا دستانم را گرفت.برای مدتی سکوت کردیم.

و من دوباره پرسیدم :به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت :بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.همه کاری که میتوانند انجام دهند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.بیا موزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،بیاموزند که فقط چند     ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنهایی که دوستشان داریم،ایجاد کنیم

اما سال هل طول میکشد آن زخم هارا التیام بخشیم.بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،کسی هست که به کمترینها نیاز دارد.بیاموزند که آدم هایی هستند که آنهارا دوست دارند،فقط نمیدانند که چگونه احساسات خود رانشان دهند.

بیاموزند که دو نفر میتوانند باهم به یک نقطه نگاه کنند،و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط دیگران آنهارا ببخشند،بلکه آنها نیز باید خودشان را ببخشند.

من با خضوع گفتم :از شما به خاطر این گفت گو متشکرم.آیا چیز دیگری هست که بخواهید فرزندانتان بدانند؟

خدا گفت :فقط اینکه بدانند من اینجا هستم...همیشه.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:0  توسط مجید  | 

گوشه آسمون           پر رنگین کمون

من مثل تاریکی          تو مثل مهتاب

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 2:40  توسط مجید  | 

پایان
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 3:28  توسط مجید  | 

ارگ بم

دو سال از زلزله تلخ بم گذشت....چقدر زود گذشت ....هنوز هم برای مردم عزیز بم کاری نشده . چه برسه به این ارگ دوست داشتنی و بزرگ. اصلاً ما برای زنده ها چیکار میکنیم که برای مرده ها بکنبم.میدان نقش جهان رو بدست عده ای آدم جاهل و کلاهبردار داریم از بین میبریم چه برسه به ارگ عظیم بم و که اونو دیگه واقعاً خدا توی سرش زده...به امید آبادانی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 4:4  توسط مجید  |