تبليغاتX
بهترین ها
از مجید یزدانی
اينم يه داستان عبرت آميز

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 3:33  توسط مجید  | 

 

 من بیشمار مرغ گرفتار دیده ام

اما یکی چنان تو اسیر قفس نبود

                                    من سرگذشت تلخ فراوان شنیده ام

                                    اما به تلخ کامی تو هیچ کس نبود

                                

آن دوست که عهد دوستداران بشکست

می رفت و منش گرفته دامان در دست

می گفت: که بعد از این به خوابم بینی

پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست

جسم خستم را دریاب

                       که به دستهای نوازشگر تو محتاج است

روح سرکش و طغیان گرم را آرام کن

                                 که در پی ات شبها بی قرار و بی تاب است

قلب پرتپشم راحس کن

که برای رسیدن به تو

چه نامنظم در سینه ام در تقلاست

چشم های غمگینم را ببین

که پیوسته

              برای دیدنت

                              عاشقانه

                                            در انتظارست

بغض گلویم را بگیر

که این همان درد دوری و دلتنگی

 به معشوق است

                                           آتش این وجود نگرانم را خاموش کن

                                که آفت بزرگی از حسد

در تن ضعیف و بیمارم هست

................و به من اطمینان ببخش

                          که

      قلب تو تا ابد به دنبال من است

      

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 13:49  توسط مجید  | 

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد.ازهمون اول کم نياوردم، با ضربه دکترچنان گريه اي کردم که فهميد جواب هاي،هوي است.  هيچ وقت نذاشتم هيچ چيزشکستم بدهد،پي درپي شير مي خوردم وبه درد دلم توجه نمي کردم!

اين شد که وقتي به مدرسه رفتم ازهم سن وسالهاي خودم بلندتر بودم وهمه ازم حساب مي بردند.

هيچ وقت درس نمي خوندم،هروقت نوبت من مي شد که برم پاي تخته زنگ مي خورد،هرصفحه اي ازکتاب رو باز مي کردم جواب سوالي بودکه معلمم از من مي پرسيد.

اين بود که سال سوم،چهارم دبيرستان که بودم،معلمم که من را نابغه مي دانست منو فرستاد المپياد رياضي!

تو المپاد مدال طلا بردم!آخه ورقه من گم شده بود و يکي از ورقه ها بي اسم بود منم گفتم يادم رفته بود اسممو بنويسم!

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز يک ترم نگذشته بود که توي راهروي دانشگاه يه دسته عينک پيدا کردم،اومدم بشکنمش که خانمي سراسيمه خودش رو به  من رسوند وازاين که دسته عينکش رو پيدا کرده بودم حسابي تشکرکرد و گفت: نيازي به صاف کردنش نيست

زحمت نکشيد اين شد که هر وقت چيزي از زمين برمي داشتم،يهو جلوم سبزمي شد واز اين که گمشده اش را پيدا کرده بودم حسابي تشکر

مي کرد.

بعدا توي دانشگاه پيچيد دختررئيس دانشگاه،عاشق ناجي اش شده ،تازه فهميدم که اون دختر کيه واون ناجي کيه!!

يک روزکه براي روز معلم براي يکي ازاستادام گل برده بودم يکي از بچه ها دسته گلم رو ازپنجره شوت کرد بيرون،منم سرک کشيدم ببينم کجاست که ديدم افتاده توبغل اون دختره خلا صه اين شد ماجراي خواستگاري ما.......

والان هم استاد شمام!

کسي سوالي نداره؟؟   ‌

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 13:20  توسط مجید  | 

روزگار میگذره اما بسختی...

هر روز مثل اینکه هزار سال طول میکشه...یعنی آیا اینقده؟ یا من دچار خود غلو گویی شدم.ولی باورش سخته آره هر روز بیشتر از هزار سال میگذره.به هر حال خودمو باید آماده کنم برای از این بدتر...خدایا به من استقامت وصبر اعطا کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 15:34  توسط مجید  | 

يه‌ شبِ مهتاب‌
ماه‌ مياد تو خواب‌
منو مي‌بره‌
كوچه‌ به‌ كوچه‌
باغِ انگوري‌
باغِ آلوچه‌
دره‌ به‌ دره‌
صحرا به‌ صحرا
اون‌ جا كه‌ شبا
پشتِ بيشه‌ها
يهِ پري‌ مياد
ترسون‌ و لرزون‌
پاشو ميذاره‌
تو آبِ چشمه‌
شونه‌ مي‌كنه‌
مويِ پريشون‌...

(۲)

يهِ شبِ مهتاب‌
ماه‌ مياد تو خواب‌
منو مي‌بره‌
تهِ اون‌ دره‌
اون‌ جا كه‌ شبا
يكه‌ و تنها
تك‌ درختِ بيد
شاد و پُراميد
مي‌كنه‌ به‌ ناز
دَستشو دراز
كه‌ يه‌ ستاره‌
بچكه‌ مثِ
يه‌ چيكه‌ بارون‌
به‌ جايِ ميوه‌ش‌
نوكِ يه‌ شاخه‌ش‌
بشه‌ آويزون‌...

(۳)

يه‌ شبِ مهتاب‌
ماه‌ مياد تو خواب‌
منو مي‌بره‌
از تويِ زندون‌
مثِ شب‌پره‌
با خودش‌ بيرون‌،
مي‌بره‌ اون‌ جا
كه‌ شبِ سيا
تا دمِ سحر
شهيدايِ شهر
با فانوسِ خون‌
جار مي‌كشن‌
تو خيابونا
سرِ ميدونا:
«- عمو يادگار!
مردِ كينه‌دار!
مستي‌ يا هشيار
خوابي‌ يا بيدار؟»
 
مستيم‌ و هشيار
شهيدايِ شهر!
خوابيم‌ و بيدار
شهيدايِ شهر!
آخرش‌ يه‌ شب‌
ماه‌ مياد بيرون‌،
از سرِ اون‌ كوه‌
بالايِ دره‌
رويِ اين‌ ميدون‌
رد مي‌شه‌ خندون‌

يه‌ شب‌ ماه‌ مياد
يه‌ شب‌ ماه‌ مياد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 2:44  توسط مجید  | 

فروغ

 باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
 كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 ياد آن خنده بيرنگ و خموش
 كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 2:30  توسط مجید  | 

چنین گفت زرتشت

واقعاً که امروز چه نیک به کار می آید 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 3:45  توسط مجید  |