تبليغاتX
بهترین ها
از مجید یزدانی
 

امروز گذشت

هم چون روز های پیشین

و فردا ها نیز می گذرد بعد از این

و سال ها بعد حتی خاطره ی امروز

در دفتر ما پوسیده ست

هم چون تن پاک ما در خاک

مرمانی که می شناختیم و می شناختند مارا

رفته اند از یاد

شاید من سیب سرخی باشم بعد مرگ

تو گلی در آغوش خاک

یا تو آبی جاری از کوهسار

من نسیمی دل سپرده به عطر بهار

شاید که ما بعد مرگ باز بزییم در زمین

زیر این آفتاب پیر

پای در این خاک حقیر

گر در آن روزگاران کسل

نومید و خسته جان

کسی از راه رسید

که خستگی را از تنت زدود

تپش های قلبت نفس های او بود

بدان آن منم

سرگردان و بی پناه

پس پناهم ده در آن شبان سیاه

و مباش چون امروز رفیقی نیمه راه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:7  توسط مجید  | 

یه شبِ مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره از توی زندون
مثِ شب پره با خودش بیرون
می بره اون جا که شب سیاه
تادم سحر شهیدای شهربا
فانوس خون جار می‌کشن
تو خیابونا سر میدونا
عمو یادگار مرد کینه دار
مستی یا هشیار خوابی یا بیدار
مستیم و هشیار شهیدای شهر
خوابیم و بیدار شهیدان شهر
آخرش یه شب
ماه می‌آد بیرون
از سر اون کوه بالای دره
روی این میدون رد شده خندون
یه شب مهتاب ماه می‌آآآآد.
این شعر را اکبر گنجی در جواب به دکتر سروش گفته امیدوارم که بزودی گنجی هم از زندان آزاد بشه...وروزیرو ببینیم که هیچ زندانیه سیاسیی در کشور عزیزمون نباشه

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 2:59  توسط مجید  | 

خاتمي دیروز در جمع مدیران خود گریست. مدیراني كه در دوران ریاست جمهوري اش، به طور متوسط، به ویژه در 4 سال اول، هر 9 روز یك بحران را با آن ها مدیریت كرده بود. خاتمي دیروز گریست تا به یاد گریه هاي 4 سال گذشته اش هنگام ثبت نام در ستاد انتخابات كشور بیفتیم. آنجا كه گفت: "من آمده ام، با همان عهد پیشین." اشك هايي كه دیروز فهمیدیم تصنعي نبود.
خاتمي با اشك آمد، با اشك هم رفت. اما یاد او همواره بر لبان ما لبخند خواهد نشاند.
خداحافظ رئيس جمهوري محبوب ما!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 0:24  توسط مجید  | 

امروزسومین روز،ماه مرداد1384است. دیروزمصادف بود با پنجمین سالگرد درگذشت شاعرنامی ایران،بامداد شعر معاصر،زنده یاد“ احمد شاملو“ روحش شاد ویادش گرامی.
با من رازی بود
که به کو گفتم
با من رازی بود
که با چا گفتم
توراه دراز
به اسب سیا گفتم
بیکس وتنها
به سنگای را گفتم
با راز کهنه
از را رسیدم
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی
                                                                                                                                     مجید یزدانی نوگورانی
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 22:55  توسط مجید  |