پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
(۱۸۷۲)
لئو تولستوی
آقا
ازسرخاك كه برميگشت به اين فكرميكرد كه اگه آقا بدونه كه باباشو از دست داده وديگه هيشكي رو نداره كه بهش بگه بابا حتماً غصه اش مي شه ،ازفرط ضعف ازحال رفت و دم صبح با نواي قرآن بيدار شد.توي خواب تا صبح توي خلوت با آقا كلي دردودل كرده بود، صداي بغزآلودحياطي رو كه شنيدبازم ازحال رفت
روح بزرگ
آنشب تا صبح دعا كرديم كه مامان روح جديدش از خودش سالم جدا بشه ،ولي دريغ از اينكه خودش با روح خدارفت و ماحالا سالهاست كه چهارده خرداد هم عزاداره آن دو روح بزرگيم وهم چشم اميد به آينده روح الله
حيات
جوان درحياط بودم كه با صداي حياتي شنيدم كه پيربدرود حيات گفت
وصال
فکرکرد که سبزه روگذاشتند که بعد بهش بدهند.خيلي غمگين بود همش به اين فکر ميکردکه اگه سبزه رو نگيره اونوقت اونروزوچطورسرکنه،تازه توي همه عمرش سبزه به اين قشنگي و ترگلورگلي نديده بود.دوست داشت قبل اينکه بهش تعارف بزنند خودش بره ازجلوحسش کنه ولي . . .
حالا به سبزه رسيده بود. اينقدر به سبزه وابسته شده بود که چشم از روش برنميداشت ، سبزه هم از اينکه کنار دوتاچشم قشنگ وگريون بود،بيشتر احساس آرامش ميکرد تاوقتي که ازشون دور بود .
باصداي خشمگين مرد که ميگفت: پس چي شد اين کله
دوتا چشم از سبزه دور و دورتر شدند .
مجيد يزداني نوگوراني سيزده بدر 1388
این سه تا داستان کوتاه رو توی تعطیلات نوروزی سال ۸۸ نوشتم حس میکنم باید بازم منتظر بقیه اش باشید. ببخشید اگه قشنگ نیست
داستان كوتاه اول
استخاره
يا مقلب القلوب وكه گفتند قلبم شروع به تيركشيدن كرد.صداي سرناي سال تحويل كه به گوشم ميرسيدانگاري دارند مغزموتوي هاون ميكوبن، حركاتشوزيرنظرداشتم مثه اينكه همه دنياداشت بانواي قلب من كارميكرد،احساس پشيماني درمن مثه اقيانوس طوفاني كه ميخواست اضافه آبشوبريزه بيرون بيشتروبيشترمي شد.هرچي فكرميكردم كه بخوام ببينم راه بهتركودوم بوده به بن بست ميخوردم ،انگاري كه فقط همين يه راه بوده كه من انجام دادم.بابام كه از سرسجاده بلند شد حس كردم كه موشكي بالاي سرم مانور ميده يه لحظه به علي فكركردم كه باپولاي لاقرآن بابام مشكلش حل شده والان با خيال راحت كنارسفره هفت سين بي دغدغه نشسته.كاش فكراستخاره نميفتادم، داشتم خودموآماده ميكردم كه به بابام بگم واولين داد و بيداددرسال جديد رو تحمل كنم كه بابام باقرآن اومدطرفم.گفتم:بابا...بابا...ب...ببخشيد ازدهنم درنيمده،بوسيدمو گفت:براي تو هم مبارك باشه پسرم ايشالا كه امسال پرازموفقيت باشه،بعد قرآن روبازكرد و يه پونصدتوماني عيدي بهم داد.احساس گوسفندي كه رسيده بود پيش رمه سراسروجودموگرفتداستان كوتاه دوم
نه ماه بعد
!؟ازمن اصرارازبابا ومامان انكار
_
آخه پسرم كي چهارصبح پا ميشه براي سال تحويل!؟ سال تحويل وقتي قبوله كه بيدار باشي. آنسال خواهرم بهار، شب چله بدنيا آمد.داستان كوتاه سوم
اراده
سكه وسنجاق وسانديس وسردوشي مون جوربود.سربازسين پنجم بود.من ومحسن سربازوظيفه هاي پادگان 44 بوديم.پنج دقيقه مونده بودبه لحظه سال تحويل.هرچي فكركرديم كه چيكاركنيم،چي جوركنيم هيچي به ذهمون نرسيديه دفعه شاگردراننده كه داشت بقيه سانديس هاروتوي يك سيني توزيع ميكردو صداكرديم وازش خواستيم كه اگه ميشه سيني روبه ماقرض بده.بانگاه متعجب سيني رودادورفت. حالاشده بودشيش سين هنوز يكي ديگه كم داشتيم هرچي فشارميورديم همش چيزاي تكراري به ذهنمون ميرسيد.آقايي كه صندلي بقلي نشسته بوديه جورايي بانگاه هاي مرموزانه اش پي برده بود كه ماميخواهيم چيكار كنيم خنديدوگفت اگه گفتين:...يه دفعه باخنده هاي بي ريختش دستشوبردسمت جيبشوگفت:آباريكلا اينم سين آخرتون...رمزجاودانگي،ملات عشق،سيگار،... موندم كه چيكار كنم .خودموزدم به اون راه گفتم:نه ممنون الان خودمون پيداميكنيم،سگرمه هاشوتوهم كردوگفت: بگيرجوون،بگيرمن كه ميدونم پيدانميكني.خلاصه ازاون اصرار ازمن انكارهمينجورداشت ادامه ميداد،باعصبانيت گفتم نميخواهيم آقا ممنون روشوكرداونطرف وهمينطور داشت غرغر ميكرد كه دوستم ساعتو ديدوگفت:باريكلا سين هفتمم جور كردي گفتم چي؟گفت سماجت.چشماشو بستو گفت:يامقلب القلوب والابصار...
مجيد يزداني نوگوراني
یعنی میشه دوباره صدای دسته جمعیه کلاغ ها رو از پشت پنجره مه گرفته خونه
هنگام غروب شنید
گنجشک ها کجان چرا اونا نمیان ببینمشون؟؟
ایراد از منه یا از روزگار
نمیدونم دوست دارم الان بیدارم کنن بگن پا شو بیا ببین آسمون از کلاغ سیاه شده
اصلاْ ولش کن
دوست دارم پرندگان هیچکاک رو ببینم فکر کنم بزودی ببینمش
اونوقت یعنی بازم دلم برای کلاغا تنگه؟؟؟؟؟

يار دبستانيه من
با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه مني
حک شده اسم من و تو
رو تن اين تخته سياه
ترکه بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دشت بي فرهنگي ما
هرز تموم علفاش
خوب اگه خوب , بد اگه بد
مرده دلاي آدماش
دست من و تو بايد اين
پردها رو پاره کنه
کي مي تونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه
.
.
یادش بخیر کجایند یاران دبستانی...