تبليغاتX
بهترین ها
از مجید یزدانی

وصال

فکرکرد که سبزه روگذاشتند که بعد بهش بدهند.خيلي غمگين بود همش به اين فکر ميکردکه اگه سبزه رو نگيره اونوقت اونروزوچطورسرکنه،تازه توي همه عمرش سبزه به اين قشنگي و ترگلورگلي نديده بود.دوست داشت قبل اينکه بهش تعارف بزنند خودش بره ازجلوحسش کنه ولي . . .
حالا به سبزه رسيده بود. اينقدر به سبزه وابسته شده بود که چشم از روش برنميداشت ، سبزه هم از اينکه کنار دوتاچشم قشنگ وگريون بود،بيشتر احساس آرامش ميکرد تاوقتي که ازشون دور بود .
باصداي خشمگين مرد که ميگفت: پس چي شد اين کله
دوتا چشم از سبزه دور و دورتر شدند .

 


مجيد يزداني نوگوراني سيزده بدر 1388

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 22:3  توسط مجید  | 

این سه تا داستان کوتاه رو توی تعطیلات نوروزی سال ۸۸ نوشتم حس میکنم باید بازم منتظر بقیه اش باشید. ببخشید اگه قشنگ نیست

داستان كوتاه اول

استخاره

يا مقلب القلوب وكه گفتند قلبم شروع به تيركشيدن كرد.صداي سرناي سال تحويل كه به گوشم ميرسيدانگاري دارند مغزموتوي هاون ميكوبن، حركاتشوزيرنظرداشتم مثه اينكه همه دنياداشت بانواي قلب من كارميكرد،احساس پشيماني درمن مثه اقيانوس طوفاني كه ميخواست اضافه آبشوبريزه بيرون بيشتروبيشترمي شد.هرچي فكرميكردم كه بخوام ببينم راه بهتركودوم بوده به بن بست ميخوردم ،انگاري كه فقط همين يه راه بوده كه من انجام دادم.بابام كه از سرسجاده بلند شد حس كردم كه موشكي بالاي سرم مانور ميده يه لحظه به علي فكركردم كه باپولاي لاقرآن بابام مشكلش حل شده والان با خيال راحت كنارسفره هفت سين بي دغدغه نشسته.كاش فكراستخاره نميفتادم، داشتم خودموآماده ميكردم كه به بابام بگم واولين داد و بيداددرسال جديد رو تحمل كنم كه بابام باقرآن اومدطرفم.گفتم:بابا...بابا...ب...ببخشيد ازدهنم درنيمده،بوسيدمو گفت:براي تو هم مبارك باشه پسرم ايشالا كه امسال پرازموفقيت باشه،بعد قرآن روبازكرد و يه پونصدتوماني عيدي بهم داد.احساس گوسفندي كه رسيده بود پيش رمه سراسروجودموگرفت

داستان كوتاه دوم

نه ماه بعد!؟

ازمن اصرارازبابا ومامان انكار

_ آخه پسرم كي چهارصبح پا ميشه براي سال تحويل!؟

سال تحويل وقتي قبوله كه بيدار باشي.

آنسال خواهرم بهار، شب چله بدنيا آمد.

داستان كوتاه سوم

اراده

سكه وسنجاق وسانديس وسردوشي مون جوربود.سربازسين پنجم بود.من ومحسن سربازوظيفه هاي پادگان 44 بوديم.پنج دقيقه مونده بودبه لحظه سال تحويل.هرچي فكركرديم كه چيكاركنيم،چي جوركنيم هيچي به ذهمون نرسيديه دفعه شاگردراننده كه داشت بقيه سانديس هاروتوي يك سيني توزيع ميكردو صداكرديم وازش خواستيم كه اگه ميشه سيني روبه ماقرض بده.بانگاه متعجب سيني رودادورفت. حالاشده بودشيش سين هنوز يكي ديگه كم داشتيم هرچي فشارميورديم همش چيزاي تكراري به ذهنمون ميرسيد.آقايي كه صندلي بقلي نشسته بوديه جورايي بانگاه هاي مرموزانه اش پي برده بود كه ماميخواهيم چيكار كنيم خنديدوگفت اگه گفتين:...

يه دفعه باخنده هاي بي ريختش دستشوبردسمت جيبشوگفت:آباريكلا اينم سين آخرتون...رمزجاودانگي،ملات عشق،سيگار،... موندم كه چيكار كنم .خودموزدم به اون راه گفتم:نه ممنون الان خودمون پيداميكنيم،سگرمه هاشوتوهم كردوگفت: بگيرجوون،بگيرمن كه ميدونم پيدانميكني.خلاصه ازاون اصرار ازمن انكارهمينجورداشت ادامه ميداد،باعصبانيت گفتم نميخواهيم آقا ممنون روشوكرداونطرف وهمينطور داشت غرغر ميكرد كه دوستم ساعتو ديدوگفت:باريكلا سين هفتمم جور كردي گفتم چي؟گفت سماجت.چشماشو بستو گفت:يامقلب القلوب والابصار...

 مجيد يزداني نوگوراني

Majid5mehr@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 15:32  توسط مجید  | 

این روزا چقد دلم گرفته از این روزگار

 یعنی میشه دوباره صدای دسته جمعیه کلاغ ها رو از پشت پنجره مه گرفته خونه

هنگام غروب شنید

گنجشک ها کجان چرا اونا نمیان ببینمشون؟؟

ایراد از منه یا از روزگار

نمیدونم دوست دارم الان بیدارم کنن بگن پا شو بیا ببین آسمون از کلاغ سیاه شده

اصلاْ ولش کن

دوست دارم پرندگان هیچکاک رو ببینم  فکر کنم بزودی ببینمش

اونوقت یعنی بازم دلم برای کلاغا تنگه؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 23:41  توسط مجید  | 

ماه رمضونم رفت .حالا دیگه به چی فکر کنیم .که میتونه تکیه گاهی باشه برای فرار از گناه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 3:25  توسط مجید  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:4  توسط مجید  | 

يار دبستانيه من

 

با من و همراه مني

 

چوب الف بر سر ما

 

بغض من و آه مني

 

حک شده اسم من و تو

 

رو تن اين تخته سياه

 

ترکه بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

 

دشت بي فرهنگي ما

 

هرز تموم علفاش

 

خوب اگه خوب , بد اگه بد

 

مرده دلاي آدماش

 

دست من و تو بايد اين

 

پردها رو پاره کنه

 

کي مي تونه جز من و تو

 

درد ما رو چاره کنه

 

.

.

 

یادش بخیر کجایند یاران دبستانی... 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 14:48  توسط مجید  | 

آغازی دوباره در راه هست.منتظرم تا شروعش را به تماشا بنشینم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 2:52  توسط مجید  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 16:29  توسط مجید  | 

سلام دوستان سال نو مبارک امیدوارم که سال خوبی داشته باشین سرشار از موفقیت وبهروزی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 2:47  توسط مجید  | 

زندگي صحنه تلاش و بالندگي، و لحظه هاي آن چون رودي درگذر است. رودي مواج كه درتلاطمش ، انسان ها ساخته مي شوند ؛ پس تا دمي باقي است از لحظات و سخنان ديگران عبرت بگيريم :
- با شكيبايي وصبر ، انتظار گشايش و پيروزي مي رود.( حضرت محمد صلي الله عليه و آله)
- اگر كوه ها به لرزه درآمدند، تو پابرجا و استوار باش . ( امام علي عليه السلام)
- صبر، ضامن پيروزي است . ( حضرت علي عليه السلام )
- هر كس يك ساعت شكيبايي ورزد ، ساعت ها حمد و سپاس خواهد گفت . ( حضرت علي عليه السلام )
- صبر،  قله ايمان است . ( امام صادق عليه السلام)
- بردباري ، هنگامي خوب است كه مبدأ منزهي داشته باشد ، وگرنه در مقابل بيدادگري ، بردباري ناتواني  ، و ناتواني مقدمه نابودي است. ( زرتشت)
- بردباري به هنگام خشم ، و خوش رويي به هنگام تنگدستي ، مشكل ترين كار است . ( سقراط)
- هر چه بخواهيد به دست خواهيد آورد : اگر صبر و بردباري ، سرمايه شما باشد. ( لافونتن)
- كسي كه هيچ چيزرا تحمل نمي كند، خود، تحمل ناپذير است( ژانه)
- عظمت واقعي در آن نيست كه هرگز سقوط نكنيم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط كرديم، دوباره برخيزيم . ( ژيد)
- مصائب خود را مانند لباس هايتان باكمال بي اعتنايي تحمل كنيد.

( شكسپير)

- راز بزرگ زندگي در شكيبايي است و نبايد به خاطر يك آينده مبهم ، حال را از دست داد. (؟)
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 1:5  توسط مجید  |